
اومدیم دریاچه، انقدر خسته بودم و هستم که وقتی میخندیدیم بی جون میشدم و تلوتلو میخوردم. نون و سین زیر بغلمو گرفته بودن و میگفتن انگار چیزی زدی...چند بارم نزدیک بود بیفتم زمین که گرفتنم.واقعا از خستگی تعادل ندارم. یکی دوبار انقدر کم آوردم که عین بچه خودمو میکشیدم عقب و داد میزدم منو بغل کنید دیگه نمیتونممممم
برچسب:
نویسنده: مهران پاکدل